گر زار زنم داد زنم چهره برافشانم
هر گه ز دری زنم تا روان بیاسایم
این بود آغازش
این بود پایانش
من بودم حیرانش
خواب بود روئیایش
روز بود اجرایش
شب بود معوایش...
.
.
امصاء شرلوک.
برچسب:
نویسنده: یلدا زمانی
برچسب:
نویسنده: یلدا زمانی
امروز هشته شیش نود و هفت قمارم را باختم
به گونه ای وارونگی یا تقارن زمانی و مکانی
و در اخر اینچنین تقدیر خورد تا در چنین شبی مجلس عروسیت بپا باشد و من غرق در انتخابهای خودخواسته به گذر این ملال آور هستی؛زندگی مشغول زمه خود گردم.
مگر عذاب از این بالاتر داریم که شرمنده خودت شوی.
زندگی تا اینجا شرمندتم.
جوانیم...
.
.
امضاء شرلوک.
برچسب:
نویسنده: یلدا زمانی