خرید بک لینک
نشان به آن نشان که اولین روز پائیزی بود

گر زار زنم داد زنم چهره برافشانم

هر گه ز دری زنم تا روان بیاسایم

این بود آغازش

این بود پایانش

من بودم حیرانش

خواب بود روئیایش

روز بود اجرایش

شب بود معوایش...

.

.

امصاء شرلوک.

برچسب: نویسنده: یلدا زمانی تاريخ: سه شنبه 6 آذر 1397 ساعت: 21:05

خون از انگشتانم میچکیدو پاهایم در جایی گیر بود سوزشی زجر اور در پشتم حس میکردم و خونم به سرعت یخ میشد سفت ترو کرختر اینگار در رگهایم میچرخید همچنان که خون از انگشتانم میچکید فهمیدم اتفاق افتاد بلاخر

برچسب: نویسنده: یلدا زمانی تاريخ: سه شنبه 6 آذر 1397 ساعت: 21:05

نشون به همین شب که یادم بماند چه کرده ام با خودم

امروز هشته شیش نود و هفت قمارم را باختم

به گونه ای وارونگی یا تقارن زمانی و مکانی

و در اخر اینچنین تقدیر خورد تا در چنین شبی مجلس عروسیت بپا باشد و من غرق در انتخابهای خودخواسته به گذر این ملال آور هستی؛زندگی مشغول زمه خود گردم.

مگر عذاب از این بالاتر داریم که شرمنده خودت شوی.

زندگی تا اینجا شرمندتم.

جوانیم...

.

.

امضاء شرلوک.

برچسب: نویسنده: یلدا زمانی تاريخ: سه شنبه 6 آذر 1397 ساعت: 21:05

صفحه بندی